تبليغاتX
گناهان کبیره - قوم لوط
احادیثی در رابطه با گناهان کبیره
 قصص الأنبياء(قصص قرآن)    ص 221 
 (ثواب الاعمال) با استناد به امام باقر (ع) مى‏نويسد: قوم لوط قبل از آلوده شدن به عمل لواط از بهترين اقوام و افضل مخلوقات خداوند عزّ و جلّ بودند، پس ابليس شديدا طالب گمراه كردن آنها شد و از برترى و نيكى ايشان همين بس كه وقتى براى كار خارج مى‏شدند، همگى با هم بيرون مى‏رفتند و زنان آنها در خانه جانشين ايشان باقى مى‏ماندند، در نتيجه ابليس از تعبّد و بندگى ايشان دچار حسادت مى‏شد و وقتى كه از كار بر مى‏گشتند، آنچه را كه ساخته بودند خراب مى‏كرد، پس با يك ديگر گفتند: ما بايد در كمين بنشينيم و ببينيم چه كسى متاع ما را خراب و فاسد مى‏كند، به كمين نشستند و ديدند پسر جوان بسيار زيبايى آمد و متاع آنها را خراب كرد، از او پرسيدند: تو هستى كه كار ما را از بين مى‏برى؟ گفت: بله، آنها با هم اجتماع كردند، تصميم بر قتل او گرفتند، امّا براى اينكه بدون محاكمه او را نكشند، تصميم گرفتند او را در آن شب نزد مردى زندانى كنند تا صبح به كار محاكمه او رسيدگى شود، وقتى كه شب شد، آن پسر شروع به ناله و فرياد كرد، مرد زندانبان پرسيد، چه شده، چرا فرياد مى‏زنى؟ گفت: من عادت داشتم كه روى شكم پدرم مى‏خوابيدم و تنها خوابم نمى‏برد، آن مرد گفت: بيا روى شكم من بخواب، وقتى ابليس (كه خود را بصورت آن جوان در آورده بود) روى شكم آن مرد خوابيد، شروع كرد به تماس دادن بدن خود با او و در نهايت به او تعليم داد كه چگونه استمناء كند و خودش را ارضاء نمايد، در مرحله دوّم به او تعليم داد كه چگونه عمل لواط را انجام دهد و خود را در اختيار او قرار داد، وقتى صبح شد ابليس فرار كرد، و آن مرد زندانبان به ساير قوم گفت: كه چه عملى با آن جوان انجام داده و آنها از اين عمل غير متعارف تعجّب كردند و به آن مبادرت كردند و كم كم به انجام آن معتاد شدند، تا جايى كه مردان به يك ديگر اكتفاء كردند، در مرحله بعدى در راه مسافران كمين كردند و با آنها مرتكب لواط شدند تا آنجا كه مردم از ترس، از كنار شهر آنها عبور نمى‏كردند، وقتى كه مردان به يك ديگر روى آوردند و زنان را ترك نمودند، ابليس به سراغ زنان رفت و خود را بصورت زن زيبايى در آورد و در مجلسى كه زنان جمع بودند، به آنها گفت: مردان شما با يك ديگر دفع شهوت مى‏كنند؟ گفتند: آرى به همين دليل هم لوط آنها را نصيحت مى‏كند و از اين عمل منع مى‏نمايد، آن وقت ابليس خود را برهنه كرد و به آنها تعليم داد كه با يك ديگر مساحقه نمايند و خود را از مردان بى‏نياز نمايند، به اين  ترتيب زنان هم به يك ديگر مشغول شده و اكتفا كردند به اين صورت حجّت بر عليه آنها تمام شد و خداوند عزّ و جلّ جبرئيل، ميكائيل و اسرافيل را بصورت جوانانى خوشرو به نزد لوط فرستاد، لوط فرمود: چه مى‏خواهيد، من تا امروز انسانى به خوشرويى و جمال شما نديده‏ام، گفتند: (1) سيّد و آقاى ما، ما را به نزد بزرگ اين قوم فرستاده است، لوط گفت: آيا آقاى شما، به شما از عمل زشت اين قوم خبر نداده است؟ اى پسران من، هر آينه اين قوم مردان را به زور مى‏گيرند و با آنها لواط مى‏كنند تا آنجا كه به خونريزى دچار شوند، آنها گفتند: سيّد ما، به ما دستور داده كه از ميان اين قريه بگذريم، لوط گفت: من از شما درخواستى دارم، گفتند: چه مى‏خواهى؟ گفت: همين جا منتظر باشيد تا وقتى كه هوا تاريك شود، پس آنها نشستند، آن وقت لوط دخترش را فرستاد تا براى آنها نان و آب و پوشش گرم بياورد، وقتى كه دختر لوط به خانه رفت، باران گرفت و آب در دشت جارى شد لوط گفت: برخيزيد تا آهسته به منزل برويم، لوط آهسته از كنار ديوار شروع به رفتن كرد و ملائكه را در ميان گرفت، آنها گفتند: سيّد ما به ما دستور داده كه از وسط قريه عبور كنيم و لوط (ع) به آرامى از آنها مواظبت مى‏كرد، در اين موقع ابليس لعنت اللَّه عليه فرزند كوچكى را كه در دامان همسر لوط بود گرفت و او را به داخل چاه پرتاب كرد، از داد و فرياد همسر لوط مردم در خانه او اجتماع كردند، وقتى نگاه آنها به آن مردان خوش سيما افتاد گفتند: اى لوط آيا تو هم همكار ما شده‏اى؟! لوط گفت: اينها مهمانان من هستند مرا مفتضح نسازيد، گفتند: اينها سه نفرند، يكى را تو بردار و دو تا را به ما بده، لوط در حالى كه مهمانان خود را از چنگ آنها نجات داده و به داخل خانه مى‏فرستاد، گفت: اى كاش من خانواده و عشيره‏اى داشتم كه شما را مانع مى‏شدند و از من دفاع مى‏كردند، در اين وقت آنها به در فشار آوردند و آن را شكستند و لوط را به گوشه‏اى پرتاب كردند، لوط بسيار وحشت زده شده بود و از بيم مفتضح شدن نزد مهمانانش با خود گفت: اى كاش قوّتى داشتم يا به ركن شديدى پناه مى‏بردم، در اين موقع جبرئيل گفت: نترس، ما فرستادگان پروردگارت هستيم و آنها نمى‏توانند به تو آسيبى برسانند، آن وقت جبرئيل كفى از شن برگرفت و آن را به صورت آنها پاشيد و گفت: رويتان سياه باد، آن وقت تمام اهل شهر كور شدند. وقتى لوط آسوده خاطر شد گفت: اى رسولان پروردگارم به چه منظورى به اينجا آمده‏ايد؟ گفتند: آمده‏ايم تا آنها را در سحرگاه مؤاخذه و عذاب كنيم، لوط گفت: آيا اكنون عذاب مى‏رسد؟ گفتند: موعد آنها صبح است، آيا صبح نزديك نيست؟ اكنون تو دخترانت را بردار و از شهر بيرون برو.

+ نوشته شده در  یکشنبه 18 فروردین1387ساعت 23:36  توسط سید جمال موسوی  |